تبليغاتX
عشق سوخته ..


















عشق سوخته ..

که عشق تو نمیرد مگر به مرگ از دلم

یاد دارم در غروبی سرد سرد

میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد. داد میزد

کهنه قالی میخرم..دست دوم.. جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم..گر نداری کوزه خالی میخرم...

اشک در چشمان بابا حلقه بست..عاقبت آهی کشید..

بغضش شکست..

اول ماه است ونان در سفره نیست.. ای خدا شکرت

ولی این زندگی ست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود .. اتفاقا مادرم هم روزه بود..

خواهرم بی روسری بیرون دوید .. گفت

 اقا سفره خالی میخرید؟

 

بیااااااااااا.........

افکار پریشان مرا      غرق خود کرده اند بیا

عشق پاکت مرا        به بند کشیده اند بیا

جان ز من ربوده اند       دوباره جان بده بیا

 هوای عشق تو مرا    مسکنی به زخم بیا

 

انچنان غرق غمم غصه تنهایی نیست مرا

 

+نوشته شده در ساعتتوسط | |

در شب کوچک من

دلهره ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی مینگرم .

من به نو امیدی خود اگاهم

مستی.................................................

مستی بهانه کردم و دریا گریستم

عمری بدین بهانه به یک آه زیستم

در جستجوی خویش شدم قطره های رود

ای وای من ! رها شده دنبال چیستم

هر دم برای دانه به دامی پریده ام

دل با خبر نگشت که در دام کیستم

عمری اگر چه سفره خالی تکانده ام

محتاج نان سفره نامرد نیستم

در کیش عشق مهر به دلدار داده ام

 کفر است این که بر سر پیمان نا یستم

فصل شدم ز قصه نا خوانده زمان

 ابری شدم به پهنه دریا گریستم.

+نوشته شده در ساعتتوسط | |

به همه خواهم گفت

به نسیمی که گذر خواهد کرد

به شهابی که درخشید به شب

به شب روشن پاک

به سپیدار بلند

به پرستو

که غمین ترک کند لانه خویش

به همه خواهم گفت

به شرابی که به پیمانه تو میر قصد

و ترا مست کند شب همه شب

من بهر کوچه که تو میگذری

کوچه هائی که پر از خاطره است....

به همه خواهم گفت...........

که ترا دارم دوست.

+نوشته شده در ساعتتوسط | |

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است

نکند دل دیگری او را سیر کرده است

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تا خیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغیر کرده است

خندید به سادگیم آیینه وگفت

احساس پاک تو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

گفت خوابی سال ها دیر کرده است

در آیینه به خود نگاه می کنم

آه.. عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

راست گفت ایینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است.

...............

گفتمش دل میخری پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

+نوشته شده در ساعتتوسط | |

نه

تاریکی نابودی نیست!

تاریکی سکوت جذاب میان دو نت موسیقی است

تاریکی

وقفه ی بی دغدغه ای است  در مغاک زمان.

که همچون باران

آرام وصبور

پر می دهد جایی دور

افکار آشفته پریشانان را

یا آنکه

می پراند از خواب

ذهن خوشحالان و خوشخوابان را .

+نوشته شده در ساعتتوسط | |

درد هایم را  برایت گفته ام بشنو اکنون   این سکوت تلخ را ....

چه فاصله عمیقی بین من وتوست.

هر روز که می گذرد چهرات کم رنگ تر میشود وحس غریب در وجودم چنگ می زند.

اما. نسیمی دل انگیز خاطراتم را خانه تکانی می کند و بر تمام خاطراتم

می پیچد گویی که روزهای گذشته را که با تو بوده ام برایم تجلی می کند

ونمودی روشن از تو در دلم می پیچد.

 چه روزهایی بود. به خاطر تو نه به خاطر این دل نا آ رام غروب هر دلتنگی

در کنارت خواهم بود وغبار را از شیشه خاطرانت خواهم گرفت .

بعد از گذشت این همه سال هنوز فکر میکنم تمام روزهای زندگی

            بدون تو برایم پوچ و بی معنی  است..                                خدایااااااااااا

+نوشته شده در ساعتتوسط | |

ای غم انگیز ترین خوشحالی              برا عشق تو و دستی خالی

تویی اون کشمکش هر روزه              لحظه پر تپش هر روزه

 من یک جاده چشم به راه              جاد هی از شب تا خلوت ماه

 اخرین حادثه جاده تویی                 اتفاقی که نیفتاده تویی

 دستهایم که پر از خستگی اند         نقشی از نوعی دلبستگی اند

دستهایم که نیاز الودند                   همه عمر به سویت بودند

باز هم پاشو فداکاری کن            ارزوهای مرا یاری کن

+نوشته شده در ساعتتوسط | |

چه ساده روبروی من نشسته آه می کشی

به روی عشق سبزمان خط سیاه می کشی

تمام لحظه های من در التهاب ماندنت

ولی تو راه رفته را به کوره را  می کشی

غرور مرا ندیده ای درون چشمهای من

مرا چه تلخ وغمزده به قعر چاه می کشی

سحر سکوت می کند تو رهسپار غربتی

نگاه خیره مرا به سوی ماه میکشی

 

عطر یاسی.....................

تو عطر تازه یاسی رها  به خانه ی من

تو دست نرم بهاری در آشیانه من

بیا بیا که حدیث تو شد فسانه ی من

 شکفته شاخه شوقم    توئی جوانه من

تو نیز رام بیاسای روی شانه من

پیا م بوسه ی من   حرف عاشقانه ی من

سکوت خلوت آغوش تو    کرانه ی من

چه خوش درو ن من آمیختی چو من در من

 طنین نغمه ساز ی تو در ترانه ی من

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط | |

ستاره های عشق تو

در آستان قلب من

شب مرا فروغ مهربانی اند

تو برکه ای که ماهیش منم

تو چشمه ای که تشنه اش منم

چگونه گویمت که من

منی که از غم جدائیت

درون چشمه سار اشکهای خود نشسته ام

 منی که  بی وجود تو زندگی گسسته ام

 برای دیدن دوباره ات

چگونه انتظار می کشم...

بیا بقلب من نگاه کن

که با زبان خود بگویمت

همیشه ای فروغ زندگانیم

همیشه ای شرار جاودا نیم

همیشه . دوست دارمت .....

+نوشته شده در ساعتتوسط | |

 مرد جوانی که ادعا می کرد زیباترین قلب دنیا را دارد

جمعیت زیادی را در اطراف خود جمع کرده بود مردم به

قلب او نگاه کردند قلبش کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای

بر ان وارد نشده بود مرد جوان با کمال افتخار با صدایی

بلند به تعریف از قلب خود پرداخت وهمه تصدیق کردند

که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون

دیده اند

 ناگهان پیر مردی جلو امد و گفت . جوان !قلب تو به

زیبایی قلب من نیست

مرد جوان ودیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند

قلب او با قدرت تمام می تپید  اما شکل عجیبی داشت

قسمت هایی از قلب او برداشته شده وتکه هایی جایگزین

ان شده بود  وانها به راستی جاهای خالی را به خوبی

پر نکرده بودند برای همین گوشهایی دندانه دندانه در ان

دیده می شد.

در برخی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ

تکه ای ان را پر نکرده بود مردم به قلب پیرمرد خیره

 شده بودند با خود می گفتند که چطور او ادعا می کند که

زیباترین قلب را دارد؟

مرد جوان گفت حتما شوخی میکنی قلب خود را با

قلب من مقایسه کن قلب تو فقط مشتی زخم و بریدگی و

خراش است .پیرمرد گفت  درست است  قلب تو سالم به

نظر می رسد اما  من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض

نمی کنم هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را

به او داده ام من بخشی از قلبم را جدا کرده ام وبه او

بخشیده ام

 گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که

به جای ان تکه بخشیده شده قرار داده ام  اما چون این دو

ماند هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم وجود 

دارد که برایم عزیزند چرا که یاد اور عشق میان دو انسان

هستند.

برخی وقت ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام

اما انها چیزی از قلبشان را به من نداده اند این ها همین

شیارهای عمیق اند گر چه درداور هستند اما یاداور عشقی

هستند که داشته ام امیدوارم که انها هم روزی بازگردند و

این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش

بوده ام پر کنند

پس حالا می بینی که زیبا یی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی که  اشک

از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت از قلب

جوان وسالم خود قطعه ای بیرون اورد وبا دست های لرزان

به پیرمرد تقدیم کرد پیرمرد ان قلب را گرفت ودر گوشه ای از

قلبش جای داد وبخشی از قلب پیر وزخمی خود را خود را به جای

قلب مرد جوان گذاشت.

 مرد جوان به قلبش نگاه کرد دیگر سالم نبود اما از

همیشه زیباتر به نظر می رسید. زیرا  که عشق از قلب پیر مرد

به قلب او  نفوذ کرده بود. 

..................................

بغض غریبی می فشارد حنجرم را

        تا من نبینم اشکهای پرپرم را

شاید من امشب لایق مردن نبودم

        ورنه به تیغی می سپردم گردنم را

آن شب که خود را در خدا گم کرده بودم

         پیدا نکردنم دستهای لاغرم را

پرواز تا خورشید را یادم میاور

          گم کرده ام ای آسمان بال وپرم را

.................................

هر که رفت..

 پاره ای از دل ما را با خود برد.

اما... او که با ماست.

اوکه نرفته است ...

 از او بپرسید

که چه می کند با دل ما.

.................................

در گذر گاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه  تلخی و شیرینی خود

میگذرد

عشق ها میگذرند

و

فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست  نا خورده به جا میماند

                                                         

 

+نوشته شده در ساعتتوسط | |