تبليغاتX
عشق سوخته - آیینه..........................


















عشق سوخته

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است

نکند دل دیگری او را سیر کرده است

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تا خیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغیر کرده است

خندید به سادگیم آیینه وگفت

احساس پاک تو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

گفت خوابی سال ها دیر کرده است

در آیینه به خود نگاه می کنم

آه.. عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

راست گفت ایینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است.

...............

گفتمش دل میخری پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

+نوشته شده در ساعتتوسط Rsool.sh | |